پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387
ایمان به خدا

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بــی وضــــو در کوچـــه لیلا نشســـت
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فــــارغ از جـــام الــستــش کــــرده بــــود
ســجـده ای زد بـــر لــــب درگــاه او
پــــُر ز لـــیلــا شـــــد دل پـــــر آه او
گـــفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بــــر صلیب عـــشق دارم کرده ای
جـــــام لیلا را به دسـتـم داده ای
وندر این بازی شــکستم داده ای
نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیـلاســـــت آنم می زنی
خسته ام زین عشق، دل خونم نکن
من کـــه مجنونم تو مــــجنونم نــکن
مــــرد ایــــن بـــازیــچـه دیگر نیستم
این تو و لـــیلای تو... مــــن نیستم
گــــفت ای دیــوانه لــیلایــــــت منم
در رگ پنهان و پـــیــدایـــت منـــــم
ســــالها بــــا جــــور لیلا ســـاختی
من کنارت بـــــودم و نـــشناخـــتی
عــشق لــــیلا در دلـــت انـــداختم
صد قمــــار عشق یکجا بـــاخـــتم
کـــــردمـــت آواره صــــحرا نـــــشد
گفتم عاقل می شوی اما نــشد
سوختم در حسرت یک یـا ربــت
غیر لیلا بــــــر نــــیــامد از لــبت
روز و شب او را صـــدا کردی ولی
دیدم امشب با مـنی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سر می زنی
در حــــــریم خانه ام در می زنی
حــــال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بی قرارت کرده بود
مرد راهش بـــاش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم
التماس دعا

مذهبي- مداحي- مداحي جديد– مناجات – اشعار مناجات- اس ام اس هاي مذهبي-اس ام اس هاي عاشقانه-اس ام اس هاي سر كاري-اخبار روز-اخبار علمي فرهنگي هنري-مطالب جالب- ترينها- رهبر-محرم- اشعار- اشعار عاشقانه- جملات زيبا- جملات رمانتيك- شهدا- بسيجي- نرم افزارهاي موبايل- تم موبايل- موبايل مذهبي- نوكيا- ان ۷۰- آهنگ موبايل- كليپ- كليپ موبايل
چهارشنبه ششم شهریور 1387
love

آب مي خواهم، سرابم مي دهند
عشق مي ورزم عذابم مي دهند
خود نميدانم کجا رفتم به خواب
از چه بيدارم نکردي آفتاب؟؟
خنجري بر قلب بيمارم زدند
بي گناهي بودم و دارم زدند
عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام
تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام
عشق اگر اينست ما رند مي شویم
خوب اگر اينست ما بد مي شویم
بس کن اي دل نابساماني بس است
کافرم ديگر مسلماني بس است
در ميان خلق سردرگم شدم
عاقبت آلوده مردم شدم
بعد ازاين با بي کسي خو مي کنم
هر چه در دل داشتم رو مي کنم
نيستم از مردم خنجر بدست
بت پرستم بت پرستم بت پرست
بت پرستم،بت پرستي کار ماست
چشم مستي تحفه ي بازار ماست
درد مي بارد چو لب تر مي کنم
طالعم شوم است باور مي کنم
من که با دريا تلاطم کرده ام
راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟
قفل غم بر درب سلولم مزن
من خودم خوش باورم گولم مزن
من نمي گويم كه خاموشم مكن
من نمي گويم فراموشم مكن
من نمي گويم كه با من يار باش
من نمي گويم مرا غم خوار باش
من نمي گويم،دگر گفتن بس است
گفتن اما هيچ نشنفتن بس است
کوه کندن گر نباشد پيشه ام
بويي از فرهاد دارد تيشه ام
عشق از من دورو پايم لنگ بود
قيمتش بسيار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پايم خسته بود
تيشه گر افتاد دستم بسته بود
هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه
فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه
هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه
هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه
هيچ کس اشکي براي ما نريخت
هيچ کس اشکي براي ما نريخت
هيچ کس اشکي .................
*********
*********
غریبان را دگردردل نوا نیست
دل بی خانمان راآشیان نیست
دگرازوصل وهجرانم مپرسید
که درد بی امانم را دوانیست
کنون مردم بگویندم به هردَم
که: بیچاره بجز مرگش شفانیست
پریشان خاطروافسرده حالم
مراتنها رهاکردن روا نیست
شدم بی یارو یاور ای رفیقان
که درمانش بجز دست خدانیست
*****
جمعه یازدهم مرداد 1387
چشم گریان

اشك سرخي به رخ و چهره زردي دارم
نالم از درد ندانم كه چه دردي دارم
*********
بيا امشب به من محرم شو اي اشك
بيا امشب تو هم با غم شو اي اشك
بيا بنگر دلم تنها شده باز
بيا قلب مرا همدم شو اي اشك
من آن گلبوته خشك كويري
بيا بر روي من شبنم شو اي اشك
رها كن ميل ماندن در دوچشمم
تو جاري بر رخ زردم شو اي اشك
بيا آرام من در بيقراري
تسلي بخش من شو هر دم اي اشك
بيا بغض سكوت سينه بشكن
به چشم خشك من شبنم شو اي اشك
دلم مجروح درد غربت تو
به روي زخم دل مرحم شو اي اشك
دلم از درد هجران نالد هر شب
بيا درمان بر دردم شو اي اشك
چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387
امید

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید
مایه عیش مدام دگرانت بینم
سخن مصلحتآمیز کسان گوش کند
دوشنبه بیستم اسفند 1386
از یاد رفته

اي واي بر اسيري كز ياد رفته باشد
در دام مانده باشد ،صياد رفته باشد
آه از دمي كه تنها،با داغ او چو لاله
در خون نشسته باشم،چون باد رفته باشد
امشب صداي تيشه از بيستون نيامد
شايد به خواب شيرين ، فرهاد رفته باشد
خونش به تيغ حسرت ،يا رب حلال بادا
صيدي كه از كمندت، آزاد رفته باشد
از آه دردناكي سازم خبر دلت را
وقي كه كوه صبرم ،بر باد رفته باشد
رحم است بر اسيري كز گرد دام زلفت
با صد اميدواري،ناشاد رفته باشد
شادم كه از رقيبان دامنكشان گذشتي
گو مشت خاك ما هم بر باد رفته باشد
پرشور از*حزين*است،امروز كوه و صحرا
مجنون گذشته باشد ،فرهاد رفته باشد.
تا كي منتظر بمانيم تا تو بيايي از راه؟؟؟

گفتى: غزل بگو! چه بگويم؟ مجال كو؟
چشم و دلى براى تماشا و فال كو؟

چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386
السلام علیک یا ابا عبد الله


خواب دیدم خواب اینکه مرده ام خواب دیدم خسته و افسرده ام
روی من خروارها از خاک بود وای قبر من چه وحشتناک بود
تا میان گور رفتم دل گرفت قبر کن سنگ لحد را گل گرفت
ناله می کردم ولیکن بی جواب تشنه بودم تشنه یک جرعه آب
بالش زیر سرم از سنگ بود غرق وحشت سوت و کور و تنگ بود
خسته بودم هیچ کس یارم نشد زان میان یک تن خریدارم نشد
هرکه آمد پیش حرفی رااند و رفت سوره حمدی برایم خواند و رفت
نه شفیقی نه رفیقی نه کسی ترس بود و وحشت و دلواپسی
آمدند از راه نزدم دو ملک تیره شد در پیش چشمانم فلک
یک ملک گفتا بگو نام تو چیست آن یکی فریاد زد رب تو کیست
ای گنهکار سیه دل بسته پر نام اربابان خود یک یک ببر
در میان عمر خود کن جستجو کارهای نیک و زشتت را بگو
ما که ماموران حق داوریم نک تو را سوی جهنم می بریم
دیگر آنجا عذر خواهی دیر بود دست و پایم بسته در زنجیر بود
نا امید از هر کجا و دلفکار می کشیدندم به خفت سوی نار
ناگهان الطاف حق آغاز شد از جنان درهای رحمت باز شد
مردی آمد از تبار آسمان نور پیشانیش فوق کهکشان
چشمهایش زندگانی می سرود درد را از قلب آدم می زدود
گیسوانش شط پر جوش و خروش در رکابش قدسیان حلقه بگوش
صورتش خورشید بود و غرق نور جام چشمانش پر از شرب طهور
لب که نه سرچشمه آب حیات بین دستش کائنات و ممکنات
خاک پایش حسرت عرش برین طره یی از گیسویش حبل المتین
بر سرش دستار سبزی بسته بود بر دلم مهرش عجب بنشسته بود
در قدوم آن نگار مه جبین از جلال حضرت عشق آفرین
دو ملک سر را به زیر انداختند بال خود را فرش راهش ساختند
غرق حیرت داشتند این زمزمه آمده اینجا حسین فاطمه
صاحب روز قیامت آمده گویی بهر شفاعت آمده
سوی من آمد مرا شرمنده کرد مهربانانه به رویم خنده کرد
گفت آزادش کنید این بنده را خانه آبادش کنید این بنده را
اینکه اینجا این چنین تنها شده کام او با تربت من وا شده
مادرش او را به عشقم زاده است گریه کرده بعد شیرش داده است
بارها بر من محبت کرده است سینه اش را وقف هیئت کرده است
اینکه می بینید در شور است و شین ذکر لالائیش بوده یاحسین(ع)
دیگران غرق خوشی و هلهله دیدم او را غرق شور و هروله
با ادب در مجلس ما می نشست او به عشق من سر خود را شکست
سینه چاک آل زهرا بوده است چای ریز مجلس ما بوده است
خویش را در سوز عشقم آب کرد عکس من را بر دل خود قاب کرد
اسم من راز و نیازش بوده است خاک من مهر نمازش بوده است
پرچم من را بدوشش می کشید پا برهنه در عزایم می دوید
اقتدا به خواهرم زینب نمود گاه میشد صورتش بهرم کبود
بارها لعن امیه کرده است خویش را نذز رقیه کرده است
تا که دنیا بوده از من دم زده او غذای روضه ام را هم زده
اینکه در پیش شما گردیده بد جسم و جانش بوی روضه می دهد
حرمت من را به دنیا پاس داشت ارتباطی تنگ با عباس داشت
نذر عباسم به تن کرده کفن روز تاسوعا شده سقای من
گریه کرده چون برای اکبرم با خود او را نزد زهرا می برم
هر چه باشد او برایم بنده است او بسوزد صاحبش شرمنده است
در قیامت عطر و بویش و میدهم پیش مردم آبرویش میدهم
باز بالاتر بروز سرنوشت میشود همسایه من در بهشت
آری آری هرکه پا بست من است نامه ی اعمال او دست من است...

شنبه چهارم اسفند 1386
اشعار مناجات


آنگاه که تنها شدی و در جستجوی یک تکیه گاه مطمئن هستی بر من توکل کن (نمل آیه 79)
آنگاه که نومیدی بر جانت پنجه افکنده و رها نمی شوی به من امیدوار باش (زمر آیه 53)
آنگاه که در پی تعالی وکمال هستی نیتت را پاک والهی کن (فاطر آیه 29)
آنگاه که سر مست زندگانی و مغرور به آن شدی به یاد قیامت باش (فاطر آیه 5)
آنگاه که دوست داری به آرزویت برسی به درگاهم دعا کن تا اجابت کنم (غافر آیه 60)
آنگاه که دوست داری کسی همواره به یادت باشد به یاد من باش(152بقره)

روزها فکر من اين است و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خويشتنم
از کجا آمده ام ،آمدنم بهر چه بود؟
به کجا مي روم ، آخر ننمايي وطنم
مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا
يا چه بودست مراد وي از اين ساختنم
مرغ باغ ملکوتم نيم از عالم خاک
دو سه روزي قفسي ساخته اند از بدنم
اي خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست
به هواي سر کويش پرو بالي بزنم

ساحل افتاده گفت: گرچه بسي زيستم
هيچ نه معلوم شد آه که من کيستم
موج ز خود رسته اي تيز خراميد و گفت
هستم اگر مي روم گر نروم نيستم
بازیچه کودکان کویم کردی

در اين دنياي بي حاصل چرا مغرور مي گردي

در آن روزي كه در قبرم نهند تنگ
به با لينم نهند خشت و گِل و سنگ
نه پا دا رم كه از مورا ن گريزم

خـداونـدا بـسی زارم از ایـن د ل
شُـو و روزان در آزارم از ایـن د ل
ز بــس نــالـیـدم از نــالـیـدن افـتـاد
ز مو بستان کـه بـیـزارم از ایـن د ل

تـا کی غـم آن خـورم که دارم یـا نـه
ویـن عـمر بـه خـوشـد لی گـذارم یا نه
پـُر کن قدح باده که معلومم نـیـست
کـایـن دَ م که فـرو بَـرم بَـر آ رم یا نه

ای آنکه به من ز من ٬ تو نزدیکتری
ناکرده بیان ٬ ز حالتم با خبری
قلب و بصرم به نور خود روشن کن
ای آنکه مرا خالق قلب و بصری

قومی متفکرند در مذهب و دین
کای بیخبران راه نه آن است و نه این

نردبان این جهان ما و منی
عاقبت این نردبان افتادنی است
لاجرم هر کس که بالاتر نشست
استخوانش سخت تر خواستاهد شکست

عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
.....
همان يک لحظهٔ اوّل٬
که اوّل ظلم را مي ديدم از مخلوق بي وجدان،
جهان را با همه زيبايي و زشتي،
به روي يکديگر ويرانه مي کردم
*******
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
...
که در همسايه ي صدها گرسنه ، چند بزمي گرم عيش و نوش مي ديدم ،
نخستين نعره ي مستانه را خاموش آن دم،
بر لب پيمانه مي کردم
...
*******
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
...
که مي ديدم يکي عريان و لرزان، ديگري پوشيده از صد جامه ي رنگين،
زمين و آسمان را
واژگون مستانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
...
نه طاعت مي پذيرفتم،
نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز کرده ،
پاره پاره در کف زاهد نمايان ،
سبحهٔ صد دانه مي کردم
......!
*******
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
...
براي خاطر تنها يکي مجنون صحرا گرد بي سامان ،
هزاران ليلي ناز آفرين را کو به کو ،
آواره و ديوانه مي کردم
....
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بود
...
بگرد شمع سوزان دل عشّاق سر گردان ،
سراپاي وجود بي وفا معشوق را ،
پروانه مي کردم
*******
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
...
به عرش کبريايي ، با همه صبر خدايي ،
تا که مي ديدم عزيز نابه جايي ، ناز بر يک ناروا کرده خواري مي فروشد
...
گردش اين چرخ را،
وارونه ، بي صبرانه مي کردم
...
عجب صبري خدا دارد
!
اگر من جاي او بود
...
که مي ديدم مشوّش عارف و عامي ، ز فرق فتنهٔ اين علم عالم سوز مردم
کش ،
به جز انديشهٔ عشق و وفا ، معدوم هر فکري ،
در اين دنياي پر افسانه مي کردم
....
*******
عجب صبري خدا دارد
چرا من جاي او باشم ،
همان بهتر که او خود جاي خود بنشسته و ،
تاب تماشاي تمام زشتکاريهاي اين مخلوق را دارد
وگرنه من بجاي او چو بودم ،
يک نفس کيْ عادلانه سازشي ،
با جاهل و فرزانه مي کردم!؟
عجب صبري خدا دارد
عجب صبري خدا دارد

شب به پا خواستم و كعبه زبتها شستم
بند بگسستم و از حصر مَنيت رَستم
گرچه دير آمدم از خويش بسويت اما
آمد عهد كنم بر سر پيمان هستم
آن شرابى كه زسر هوش بَرَد مى جويم
در پى جُستَن آن بود كه خود بشكستم
جز مِىِ ديدن تو نيست دگر در نظرم
گر بود در نظر باده فروشان پَستم
مِى ننوشيدم و هرگز بكفم باده نبود
ليك چون مى نگرم از مِىِ وصلت مستم
دار بشكستم و از راه خرابات شدم
سوى تو آمدم و بند زدل بگسستم
گرچه ديگر آمد از خويش بسويت اما

ما گرفتار هوا و هوسيم
همه خو كرده به دام و قفسيم
گر رخ دوست همان قبله بُوَد
ره نپوييم و به جايى نرسيم
عمر، گر طول كشد همچون نوح
دور باشد كه به ياران برسيم
خيل يارانِ سفركرده ما
مىوزيدند سبك، همچو نسيم
موج بودند و به دريا رفتند
ما همه مانده به ساحل چو خسيم
عشق آن بود، كه آنها گفتند
ما كماكان اسير هوسيم

دلا شب ها نمی نالی به زاری
تو صاحب درد بودی ناله سر کن
بنال ای دل که رنجت شادمانی است
میاد آندم که چنگ نغمه سازت
ز دردی بر نیانگیزد نوایی
میاد آندم که عود تار و پودت
دلی خواهم که از او درد خیزد
به فریادی سکوت جانگزا را
چو مینا گریه پنهان در گلو کن
دل بی درد همچون گور سرد است

الهی و ربی من لی غیرک

جمعه سوم اسفند 1386
خدا کند که بیائی


گنه از جانب ما نيست اگر مجنونيم
گوشه چشم تو نگذاشت كه عاقل باشيم

چشمی که بود لایق دیدار ندارم
دارم گله از چشم خود از یار ندارم

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

فريب ما مخور اقا دروغ ميگوييم
و ندبه هاي فرج را دروغ ميگوييم
به پيش چشم خدا هم دروغ ميگوييم
و ما به وسعت دريا دروغ ميگوييم

خُرَّم آن کَس که به دل از تو تولّی دارد
دیده از غصه ی هجران تو دریا دارد
به وصالت برسد ای گل نرگس آخر
هر که خاری به ره حبّ تو در پا دارد
به زبان هر که بگویدکه من منتظرم
نیست گر اهل عمل، صحبت بی جا دارد
ای خوش آن روز که از چهره نقاب اندازی
به خدا دیدن روی تو تماشا دارد

شب و سوز دل و اشك سحر گاه
خدايا كي در آيد ماه از اين راه
در اين سودا كه بينم روي موعود
زنم ناله، كنم شيون، كشم آه

ديدار نگار آشنا ميخواهيم وصل گل نرگس، از خدا ميخواهيم
شب هجران تو اي دوست سحر خواهد شد
الا که نور خدائی خدا کند که بیائی

شنبه بیستم بهمن 1386
درد عشق

هر آنکسی که در این حلقه نیست زنده به عشق
برو نمـرده به فتـوای مـن نمـاز کنیـد

تا با غم عشق تو مرا کار افتاد
بيچاره دلم در غم بسيار افتاد
بسيار فتاده بود اندر غم عشق
اما نه چنين زار که اين بار افتاد

در کنج دلم٬ عشق کسی خانه ندارد
کس٬ جای در اين خانه ويرانه ندارد
دل را به کف هر که نهم باز پی آرد
در بزم جهان چون دل حسرت کش ما نيست
آن شمع که می سوزد و پروانه ندارد

ديد مجنون را يــــکی صــحرا نورد
در ميان باديه بنشسته فـــــــرد
کرده صفحـــــه خاک و انگشتان قلم
می زند با اشک خونين هی رقم
گفت کای مجنون بی دل چيست اين ؟
می نگاری نامه بهر کيست اين ؟
گفت مشق نام لـــــيلی مـــــــــی کــــنم
خاطــــــر خود را تسلی می کنم
چون ميسر نيست با مـــــن کـــــــام او
عشق بــازی می کنم با نـام او

من كه مي دانم شبي عمرم به پايان مي رسد
نوبت خاموشي من سهل و آسان مي رسد
من كه مي دانم كه تا سرگرم بزم هستي ام
مرگ ويرانگر چه بي رحم و شتابان مي رسد
پس چرا ، پس چرا ، عاشق نباشم ؟
من كه مي دانم به دنيا اعتباري نيست، نيست
بين مرگ و آدمي قول و قراري نيست، نيست
من كه مي دانم اجل ناخوانده و بيدادگر
سرزده مي آيد و راه فراري نيست
پس چرا ، پس چرا ، عاشق نباشم؟

يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم
وقت پر پر شدنش سوز و نوايي نکنيم
...
جز براي دل محبوب دعايي نکنيم...
گرچه در خود شکستيم صدايي نکنيم...
طلب عشق ز هر بي سر و پايي نکنيم

التماس دعا

جمعه نوزدهم بهمن 1386
رهبران دلها
شعرامام خمینی(ره)
من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم
چشم بیمار تورا دیدم و بیمارشدم
فارغ از خود شدم وکوس اناالحق بزدم
همچو منصور خریدار سر دار شدم
غم دلدار فکنده است به جانم شرری
که به جان آمده و شهره بازار شدم
درمیخانه گشائید به رویم شب و روز
که من ازمسجد وازمدرسه بیزارشدم
جامه زهد و ریا کندم و بر تن کردم
خرقه پیر خراباتی و هوشیارشدم
واعظ شهر که از پند خود آزادم کرد
از دم رند می آلوده مدد کار شدم
بگزارید که از بتکده یادی بکنم
من که با دست بت میکده بیدار شدم

شعرآیت الله خامنه ای در جواب شعرامام(ره)
تو که خود خال لبی از چه گرفتار شدی
تو طبیب همه ای از چه تو بیمار شدی
تو که فارق شده بودی ز همه کون و مکان
دار منصور بریدی همه تن دار شدی
عشق معشوق و غم دوست بزد بر تو شرر
ای که در قول و عمل شهره بازار شدی
مسجد و مدرسه را روح و روان بخشیدی
وه که بر مسجدیان نقطه پرگار شدی
خرقه پیر خراباتی ما سیره توست
امت از گفته در بار تو هشیار شدی
واعظ شهر همه عمر بزد لاف منی
دم عیسی مسیح از تو دیدار شدی
یادی از ما بنما ای شده آسوده ز غم
ببریدی ز همه خلق و به حق یار شدی

خدایا تا ظهور دولت یار
گل پیغمبر ما را نگهدار

چهارشنبه هفدهم بهمن 1386
شهید

بیا عاشقی را رعایت کنیم
ز یاران عاشق حکایت کنیم
بیا خویش را درخدا گم کنیم
به رسم شهیدان تکلم کنیم

نكند غيرت و مردانگي از ما ببرند...
دين ما را به يكي وعده دنيا ببرند...
نكند جبهه و پيكار فراموش كنيم...
نكند عزت و ايثار فراموش كنيم...
نكند ياد شهيدان خود از ياد بريم...
شادي روح شهدا صلوات

هنگام جنگ داديم صدها هزار دارا
شد كوچه هاي ايران مشكين ز اشك سارا
سارا لباس پوشيد با جبهه ها عجين شد
در فكه و شلمچه دارا به روي مين شد
چندين هزار دارا بسته به سر سربند
يا تكه تكه گشتند يا كه اسير و در بند
ساراي ديگري در مهران شده شهيده
دارا كجاست؟ او در اروند آرميده
دوخته هزار سارا چشمي به حلقه ي در
از يك طرف و ديگر چشمي ز خونٍ دل ،تر
سارا سؤال مي كرد دارا كجاست اكنون؟
ديدند شعله ها را در سنگرش به مجنون
خون گلوي دارا آب حيات دين است
روحش به عرش و جسمش ،مفقود در زمين است
در آن زمانه رفتند صدها هزار دارا
در اين زمانه گشتند ده ها هزار "دارا"
هنگام جنگ دارا گشته اسير و دربند
داراي اين زمان با بنزش رو به دربند
داراي آن زمانه بي سر درون كرخه
ساراي اين زمانه در كوچه با دوچرخه
در آن زمانه سارا با جبهه ها عجين شد
در اين زمانه ناگه چادر لباس جين شد
با چفيه اي كه گلگون از خون صد چو داراست
سارا خود از براي جلب نظر بياراست
دارا و گوشواره حقا كه شرم دارد
در دستهايش امروز او بند چرم دارد
با خون و چنگ و دندان دشمن ز خانه رانديم
اما با ماهواره در خانه اش كشانديم
جاي شهيد اسم خواننده روي ديوار
آنها به جبهه رفتند، اينها شده طلبكار

شهيدان خدا را كه تنها شُدَستيم

امروز براي شهدا وقت نداريم
با حضرت شيطان سرمان گرم گناه است
چون فرد مهمي شده نفس دغل ما
التماس دعا


