تبليغاتX
کلبه تنهائی

پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387

ایمان به خدا

 

 

مومن

یک شبی مجنون نمازش را شکست



بــی وضــــو در کوچـــه لیلا نشســـت



     عشق آن شب مست مستش کرده بود



   فــــارغ از جـــام الــستــش کــــرده بــــود



ســجـده ای زد بـــر لــــب درگــاه او



پــــُر ز لـــیلــا شـــــد دل پـــــر آه او



    گـــفت یا رب از چه خوارم کرده ای



    بــــر صلیب عـــشق دارم کرده ای



جـــــام لیلا را به دسـتـم داده ای



وندر این بازی شــکستم داده ای



  نشتر عشقش به جانم می زنی



   دردم از لیـلاســـــت آنم می زنی



خسته ام زین عشق، دل خونم نکن



من کـــه مجنونم تو مــــجنونم نــکن


   مــــرد ایــــن بـــازیــچـه دیگر نیستم



  این تو و لـــیلای تو... مــــن نیستم



گــــفت ای دیــوانه لــیلایــــــت منم



در رگ پنهان و پـــیــدایـــت منـــــم



   ســــالها بــــا جــــور لیلا ســـاختی



   من کنارت بـــــودم و نـــشناخـــتی



عــشق لــــیلا در دلـــت انـــداختم



صد قمــــار عشق یکجا بـــاخـــتم



   کـــــردمـــت آواره صــــحرا نـــــشد



  گفتم عاقل می شوی اما نــشد



سوختم در حسرت یک یـا ربــت



غیر لیلا بــــــر نــــیــامد از لــبت



  روز و شب او را صـــدا کردی ولی



 دیدم امشب با مـنی گفتم بلی



مطمئن بودم به من سر می زنی



در حــــــریم خانه ام در می زنی



  حــــال این لیلا که خوارت کرده بود



  درس عشقش بی قرارت کرده بود



مرد راهش بـــاش تا شاهت کنم



صد چو لیلا کشته در راهت کنم

 

التماس دعا

2222

مذهبي- مداحي- مداحي جديد– مناجات – اشعار مناجات- اس ام اس هاي مذهبي-اس ام اس هاي عاشقانه-اس ام اس هاي سر كاري-اخبار روز-اخبار علمي فرهنگي هنري-مطالب جالب- ترينها- رهبر-محرم- اشعار- اشعار عاشقانه- جملات زيبا- جملات رمانتيك- شهدا- بسيجي- نرم افزارهاي موبايل- تم موبايل- موبايل مذهبي- نوكيا- ان ۷۰- آهنگ موبايل- كليپ- كليپ موبايل

نوشته شده توسط M در 13:46 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه ششم شهریور 1387

love

 

love

آب مي خواهم، سرابم مي دهند

 

عشق مي ورزم عذابم مي دهند

 

خود نميدانم کجا رفتم به خواب

 

از چه بيدارم نکردي آفتاب؟؟

 

خنجري بر قلب بيمارم زدند

 

بي گناهي بودم و دارم زدند

 

عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام

 

تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام

 

عشق اگر اينست ما رند مي شویم

 

خوب اگر اينست ما بد مي شویم

 

بس کن اي دل نابساماني بس است

 

کافرم ديگر مسلماني بس است

 

در ميان خلق سردرگم شدم

 

عاقبت آلوده مردم شدم

 

بعد ازاين با بي کسي خو مي کنم

 

هر چه در دل داشتم رو مي کنم

 

نيستم از مردم خنجر بدست

 

بت پرستم بت پرستم بت پرست

 

بت پرستم،بت پرستي کار ماست

 

چشم مستي تحفه ي بازار ماست

 

درد مي بارد چو لب تر مي کنم

 

طالعم شوم است باور مي کنم

 

من که با دريا تلاطم کرده ام

 

راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟

 

قفل غم بر درب سلولم مزن

 

من خودم خوش باورم گولم مزن

 

من نمي گويم كه خاموشم مكن

 

من نمي گويم فراموشم مكن

 

من نمي گويم كه با من يار باش

 

من نمي گويم مرا غم خوار باش

 

من نمي گويم،دگر گفتن بس است

 

گفتن اما هيچ نشنفتن بس است

 

کوه کندن گر نباشد پيشه ام

 

بويي از فرهاد دارد تيشه ام

 

عشق از من دورو پايم لنگ بود

 

قيمتش بسيار و دستم تنگ بود

 

گر نرفتم هر دو پايم خسته بود

 

تيشه گر افتاد دستم بسته بود

 

هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه

 

فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه

 

هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه

 

هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه

 

هيچ کس اشکي براي ما نريخت

 

هيچ کس اشکي براي ما نريخت

 

هيچ کس اشکي .................

 

*********

*********

 

غریبان را دگردردل نوا نیست

 

دل بی خانمان راآشیان نیست

 

دگرازوصل وهجرانم مپرسید

 

که درد بی امانم را دوانیست

 

کنون مردم بگویندم به هردَم

 

که: بیچاره بجز مرگش شفانیست

 

پریشان خاطروافسرده حالم

 

مراتنها رهاکردن روا نیست

 

شدم بی یارو یاور ای رفیقان

 

که درمانش بجز دست خدانیست

 

*****

نوشته شده توسط M در 12:43 |  لینک ثابت   • 

جمعه یازدهم مرداد 1387

چشم گریان

چشم گريان

اشك سرخي به رخ و چهره زردي دارم

 

نالم از درد ندانم كه چه دردي دارم

 

*********


 

بيا امشب به من محرم شو اي اشك

 

بيا امشب تو هم با غم شو اي اشك

 

بيا بنگر دلم تنها شده باز

 

بيا قلب مرا همدم شو اي اشك

 

من آن گلبوته خشك كويري

 

بيا بر روي من شبنم شو اي اشك

 

رها كن ميل ماندن در دوچشمم

 

تو جاري بر رخ زردم شو اي اشك

 

بيا آرام من در بيقراري

 

تسلي بخش من شو هر دم اي اشك

 

بيا بغض سكوت سينه بشكن

 

به چشم خشك من شبنم شو اي اشك

 

دلم مجروح درد غربت تو

 

به روي زخم دل مرحم شو اي اشك

 

دلم از درد هجران نالد هر شب

 

بيا درمان بر دردم شو اي اشك

 

 

نوشته شده توسط M در 12:35 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387

امید

قسمت

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید


داستان غم پنهانی من گوش کنید


قصه بی سر و سامانی من گوش کنید


گفت وگوی من و حیرانی من گوش کنید


شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی


سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی


روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم


ساکن کوی بت عربده‌جویی بودیم


عقل و دین باخته، دیوانه‌ی رویی بودیم


بسته‌ی سلسله‌ی سلسله مویی بودیم


کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود


یک گرفتار از این جمله که هستند نبود


نرگس غمزه زنش اینهمه بیمار نداشت


سنبل پرشکنش هیچ گرفتار نداشت


اینهمه مشتری و گرمی بازار نداشت


یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت


اول آن کس که خریدار شدش من بودم


باعث گرمی بازار شدش من بودم


عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او


داد رسوایی من شهرت زیبایی او


بسکه دادم همه جا شرح دلارایی او


شهر پرگشت ز غوغای تماشایی او


این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد


کی سر برگ من بی سر و سامان دارد


پیش او یار نو و یار کهن هر دو یکی‌ست


حرمت مدعی و حرمت من هردو یکی‌ست


قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دویکی‌ست


نغمه‌ی بلبل و غوغای زغن هر دو یکی‌ست


این ندانسته که قدر همه یکسان نبود


زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود


چون چنین است پی کار دگر باشم به


چند روزی پی دلدار دگر باشم به


عندلیب گل رخسار دگر باشم به


مرغ خوش نغمه‌ی گلزار دگر باشم به


نوگلی کو که شوم بلبل دستان سازش


سازم از تازه جوانان چمن ممتازش


آن که بر جانم از او دم به دم آزاری هست


می‌توان یافت که بر دل ز منش یاری هست


از من و بندگی من اگر اشعاری هست


بفروشد که به هر گوشه خریداری هست


به وفاداری من نیست در این شهر کسی


بنده‌ای همچو مرا هست خریدار بسی


مدتی در ره عشق تو دویدیم بس است


راه سد بادیه‌ی درد بریدیم بس است


قدم از راه طلب باز کشیدیم بس است


اول و آخر این مرحله دیدیم بس است


بعد از این ما و سرکوی دل‌آرای دگر


با غزالی به غزلخوانی و غوغای دگر


تو مپندار که مهر از دل محزون نرود


آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود


وین محبت به سد افسانه و افسون نرود


چه گمان غلط است این ، برود چون نرود


چند کس از تو و یاران تو آزرده شود


دوزخ از سردی این طایفه افسرده شود


ای پسر چند به کام دگرانت بینم


سرخوش و مست ز جام دگرانت بینم


مایه عیش مدام دگرانت بینم


ساقی مجلس عام دگرانت بینم


تو چه دانی که شدی یار چه بی باکی چند


چه هوسها که ندارند هوسناکی چند


یار این طایفه خانه برانداز مباش


از تو حیف است به این طایفه دمساز مباش


می‌شوی شهره به این فرقه هم‌آواز مباش


غافل از لعب حریفان دغا باز مباش


به که مشغول به این شغل نسازی خود را


این نه کاری‌ست مبادا که ببازی خود را


در کمین تو بسی عیب شماران هستند


سینه پر درد ز تو کینه گذاران هستند


داغ بر سینه ز تو سینه فکاران هستند


غرض اینست که در قصد تو یاران هستند


باش مردانه که ناگاه قفایی نخوری


واقف کشتی خود باش که پایی نخوری


گر چه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت


وز دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت


شد دل‌آزرده و آزرده دل از کوی تو رفت


با دل پر گله از ناخوشی خوی تو رفت


حاش لله که وفای تو فراموش کند


سخن مصلحت‌آمیز کسان گوش کند

 

 

نوشته شده توسط M در 0:45 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیستم اسفند 1386

از یاد رفته

 

اسیر

 

اي واي بر اسيري كز ياد رفته باشد

 

در دام مانده باشد ،صياد رفته باشد

 

آه از دمي كه تنها،با داغ او چو لاله

 

در خون نشسته باشم،چون باد رفته باشد

 

امشب صداي تيشه از بيستون نيامد

 

شايد به خواب شيرين ، فرهاد رفته باشد

 

خونش به تيغ حسرت ،يا رب حلال بادا

 

صيدي كه از كمندت، آزاد رفته باشد

 

از آه دردناكي سازم خبر دلت را

 

وقي كه كوه صبرم ،بر باد رفته باشد

 

رحم است بر اسيري كز گرد دام زلفت

 

با صد اميدواري،ناشاد رفته باشد

 

شادم كه از رقيبان دامنكشان گذشتي

 

گو مشت خاك ما هم بر باد رفته باشد

 

پرشور از*حزين*است،امروز كوه و صحرا

 

مجنون گذشته باشد ،فرهاد رفته باشد.

 

تا كي منتظر بمانيم تا تو بيايي از راه؟؟؟

 

6565656

 

گفتى: غزل بگو! چه بگويم؟ مجال كو؟


شيرين من، براى غزل شور و حال كو؟


پر مى زند دلم به هواى غزل، ولى


گيرم هواى پرزدنم هست، بال كو؟


گيرم به فال نيك بگيرم بهار را

 
چشم و دلى براى تماشا و فال كو؟


تقويم چار فصل دلم را ورق زدم


آن برگ هاى سبز سرآغاز سال كو؟


رفتيم و پرسش دل ما بى جواب ماند


حال سؤال و حوصله قيل و قال كو؟

 

5235656

 

نوشته شده توسط M در 13:49 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386

السلام علیک یا ابا عبد الله

 

یا اباعبد الله

آب فرات موج مزن

 

خواب دیدم خواب اینکه مرده ام خواب دیدم خسته و افسرده ام

 

روی من خروارها از خاک بود وای قبر من چه وحشتناک بود

 

تا میان گور رفتم دل گرفت قبر کن سنگ لحد را گل گرفت

 

ناله می کردم ولیکن بی جواب تشنه بودم تشنه یک جرعه آب

 

بالش زیر سرم از سنگ بود غرق وحشت سوت و کور و تنگ بود

 

خسته بودم هیچ کس یارم نشد زان میان یک تن خریدارم نشد

 

هرکه آمد پیش حرفی رااند و رفت سوره حمدی برایم خواند و رفت

 

نه شفیقی نه رفیقی نه کسی ترس بود و وحشت و دلواپسی

 

آمدند از راه نزدم دو ملک تیره شد در پیش چشمانم فلک

 

یک ملک گفتا بگو نام تو چیست آن یکی فریاد زد رب تو کیست

 

ای گنهکار سیه دل بسته پر نام اربابان خود یک یک ببر

 

در میان عمر خود کن جستجو کارهای نیک و زشتت را بگو

 

ما که ماموران حق داوریم نک تو را سوی جهنم می بریم

 

دیگر آنجا عذر خواهی دیر بود دست و پایم بسته در زنجیر بود

 

نا امید از هر کجا و دلفکار می کشیدندم به خفت سوی نار

 

ناگهان الطاف حق آغاز شد از جنان درهای رحمت باز شد

 

مردی آمد از تبار آسمان نور پیشانیش فوق کهکشان

 

چشمهایش زندگانی می سرود درد را از قلب آدم می زدود

 

گیسوانش شط پر جوش و خروش در رکابش قدسیان حلقه بگوش

 

صورتش خورشید بود و غرق نور جام چشمانش پر از شرب طهور

 

لب که نه سرچشمه آب حیات بین دستش کائنات و ممکنات

 

خاک پایش حسرت عرش برین طره یی از گیسویش حبل المتین

 

بر سرش دستار سبزی بسته بود بر دلم مهرش عجب بنشسته بود

 

در قدوم آن نگار مه جبین از جلال حضرت عشق آفرین

 

دو ملک سر را به زیر انداختند بال خود را فرش راهش ساختند

 

غرق حیرت داشتند این زمزمه آمده اینجا حسین فاطمه

 

صاحب روز قیامت آمده گویی بهر شفاعت آمده

 

سوی من آمد مرا شرمنده کرد مهربانانه به رویم خنده کرد

 

گفت آزادش کنید این بنده را خانه آبادش کنید این بنده را

 

اینکه اینجا این چنین تنها شده کام او با تربت من وا شده

 

مادرش او را به عشقم زاده است گریه کرده بعد شیرش داده است

 

بارها بر من محبت کرده است سینه اش را وقف هیئت کرده است

 

اینکه می بینید در شور است و شین ذکر لالائیش بوده یاحسین(ع)

 

دیگران غرق خوشی و هلهله دیدم او را غرق شور و هروله

 

با ادب در مجلس ما می نشست او به عشق من سر خود را شکست

 

سینه چاک آل زهرا بوده است چای ریز مجلس ما بوده است

 

خویش را در سوز عشقم آب کرد عکس من را بر دل خود قاب کرد

 

اسم من راز و نیازش بوده است خاک من مهر نمازش بوده است

 

پرچم من را بدوشش می کشید پا برهنه در عزایم می دوید

 

اقتدا به خواهرم زینب نمود گاه میشد صورتش بهرم کبود

 

بارها لعن امیه کرده است خویش را نذز رقیه کرده است

 

تا که دنیا بوده از من دم زده او غذای روضه ام را هم زده

 

اینکه در پیش شما گردیده بد جسم و جانش بوی روضه می دهد

 

حرمت من را به دنیا پاس داشت ارتباطی تنگ با عباس داشت

 

نذر عباسم به تن کرده کفن روز تاسوعا شده سقای من

 

گریه کرده چون برای اکبرم با خود او را نزد زهرا می برم

 

هر چه باشد او برایم بنده است او بسوزد صاحبش شرمنده است

 

در قیامت عطر و بویش و میدهم پیش مردم آبرویش میدهم

 

باز بالاتر بروز سرنوشت میشود همسایه من در بهشت

 

آری آری هرکه پا بست من است نامه ی اعمال او دست من است...

56556

نوشته شده توسط M در 21:15 |  لینک ثابت   • 

شنبه چهارم اسفند 1386

اشعار مناجات

 

مسا فر

حا جی

 آنگاه که تنها شدی و در جستجوی یک تکیه گاه مطمئن هستی بر من توکل کن (نمل آیه 79)

 

آنگاه که نومیدی بر جانت پنجه افکنده و رها نمی شوی به من امیدوار باش (زمر آیه 53)

 

آنگاه که در پی تعالی وکمال هستی نیتت را پاک والهی کن (فاطر آیه 29)

 

آنگاه که سر مست زندگانی و مغرور به آن شدی به یاد قیامت باش (فاطر آیه 5)

 

آنگاه که دوست داری به آرزویت برسی به درگاهم دعا کن تا اجابت کنم (غافر آیه 60)

 

آنگاه که دوست داری کسی همواره به یادت باشد به یاد من باش(152بقره)

 

7774411

 

روزها فکر من اين است و همه شب سخنم

 

که چرا غافل از احوال دل خويشتنم

 

از کجا آمده ام ،آمدنم بهر چه بود؟

 

به کجا مي روم ، آخر ننمايي وطنم

 

مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا

 

يا چه بودست مراد وي از اين ساختنم

 

مرغ باغ ملکوتم نيم از عالم خاک

 

دو سه روزي قفسي ساخته اند از بدنم

 

اي خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست

 

به هواي سر کويش پرو بالي بزنم

 

7774411

 

ساحل افتاده گفت: گرچه بسي زيستم

 

هيچ نه معلوم شد آه که من کيستم

 

موج ز خود رسته اي تيز خراميد و گفت

 

هستم اگر مي روم گر نروم نيستم

7774411 

سجاده نشین با وقاری بودم

 

بازیچه کودکان کویم کردی

 

7774411

 

در اين دنياي بي حاصل چرا مغرور مي گردي


سليمان هم اگر باشي اسير مور مي گردي

 

7774411

 

در آن روزي كه در قبرم نهند تنگ


به با لينم نهند خشت و گِل و سنگ


نه پا دا رم كه از مورا ن گريزم


نه دست دا رم كه با ما را ن كنم جنگ

 

7774411

 

خـداونـدا بـسی زارم از ایـن د ل

 

شُـو و روزان در آزارم از ایـن د ل

 

ز بــس نــالـیـدم از نــالـیـدن افـتـاد

 

ز مو بستان کـه بـیـزارم از ایـن د ل

 

7774411

 

تـا کی غـم آن خـورم که دارم یـا نـه

 

ویـن عـمر بـه خـوشـد لی گـذارم یا نه

 

پـُر کن قدح باده که معلومم نـیـست

 

کـایـن دَ م که فـرو بَـرم بَـر آ رم یا نه

 

7774411

 

ای آنکه به من ز من ٬ تو نزدیکتری

 

ناکرده بیان ٬ ز حالتم با خبری

 

قلب و بصرم به نور خود روشن کن

 

ای آنکه مرا خالق قلب و بصری

 

7774411

 

قومی متفکرند در مذهب و دین


قومی به گمان فتاده در راه یقین


می ترسم از آنکه بانگ آید روزی


کای بیخبران راه نه آن است و نه این

 

7774411

 

نردبان این جهان ما و منی

 

عاقبت این نردبان افتادنی است

 

لاجرم هر کس که بالاتر نشست

 

استخوانش سخت تر خواستاهد شکست

 

7774411

 

عجب صبري خدا دارد

 

اگر من جاي او بودم.....

 

همان يک لحظهٔ اوّل٬

 

که اوّل ظلم را مي ديدم از مخلوق بي وجدان،

 

جهان را با همه زيبايي و زشتي،

 

به روي يکديگر ويرانه مي کردم

 

*******

 

عجب صبري خدا دارد

 

اگر من جاي او بودم...

 

که در همسايه ي صدها گرسنه ، چند بزمي گرم عيش و نوش مي ديدم ،

 

نخستين نعره ي مستانه را خاموش آن دم،

 

بر لب پيمانه مي کردم...

 

*******

 

عجب صبري خدا دارد

 

اگر من جاي او بودم ...

 

که مي ديدم يکي عريان و لرزان، ديگري پوشيده از صد جامه ي رنگين،

 

زمين و آسمان را

 

واژگون مستانه مي کردم

 

عجب صبري خدا دارد

 

اگر من جاي او بودم...

 

نه طاعت مي پذيرفتم،

 

نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز کرده ،

 

پاره پاره در کف زاهد نمايان ،

 

سبحهٔ صد دانه مي کردم......!

 

*******

 

عجب صبري خدا دارد

 

اگر من جاي او بودم ...

 

براي خاطر تنها يکي مجنون صحرا گرد بي سامان ،

 

هزاران ليلي ناز آفرين را کو به کو ،

 

آواره و ديوانه مي کردم ....

 

عجب صبري خدا دارد

 

اگر من جاي او بود...

 

بگرد شمع سوزان دل عشّاق سر گردان ،

 

سراپاي وجود بي وفا معشوق را ،

 

پروانه مي کردم

 

*******

 

عجب صبري خدا دارد

 

اگر من جاي او بودم ...

 

به عرش کبريايي ، با همه صبر خدايي ،

 

تا که مي ديدم عزيز نابه جايي ، ناز بر يک ناروا کرده خواري مي فروشد...

 

گردش اين چرخ را،

 

وارونه ، بي صبرانه مي کردم...

 

عجب صبري خدا دارد !

 

اگر من جاي او بود ...

 

که مي ديدم مشوّش عارف و عامي ، ز فرق فتنهٔ اين علم عالم سوز مردم

کش ،

 

به جز انديشهٔ عشق و وفا ، معدوم هر فکري ،

 

در اين دنياي پر افسانه مي کردم....

 

*******

 

عجب صبري خدا دارد

 

چرا من جاي او باشم ،

 

همان بهتر که او خود جاي خود بنشسته و ،

 

تاب تماشاي تمام زشتکاريهاي اين مخلوق را دارد

 

وگرنه من بجاي او چو بودم ،

 

يک نفس کيْ عادلانه سازشي ،

 

با جاهل و فرزانه مي کردم!؟

 

عجب صبري خدا دارد

 

عجب صبري خدا دارد

 

7774411

 

شب به پا خواستم و كعبه زبتها شستم



بند بگسستم و از حصر مَنيت رَستم



گرچه دير آمدم از خويش بسويت اما



آمد عهد كنم بر سر پيمان هستم



آن شرابى كه زسر هوش بَرَد مى جويم



در پى جُستَن آن بود كه خود بشكستم



جز مِىِ ديدن تو نيست دگر در نظرم



گر بود در نظر باده فروشان پَستم



مِى ننوشيدم و هرگز بكفم باده نبود



ليك چون مى نگرم از مِىِ وصلت مستم



دار بشكستم و از راه خرابات شدم



سوى تو آمدم و بند زدل بگسستم



گرچه ديگر آمد از خويش بسويت اما



آمدم عهد كنم بر سر پيمان هستم

 

7774411

 

ما گرفتار هوا و هوسيم



همه خو كرده به دام و قفسيم



گر رخ دوست همان قبله بُوَد



ما به دنبالِ وصال چه كسيم؟



اين همه بند، كه بر پا زده ايم



ره نپوييم و به جايى نرسيم



عمر، گر طول كشد همچون نوح



دور باشد كه به ياران برسيم


خيل يارانِ سفركرده ما



مىوزيدند سبك، همچو نسيم



موج بودند و به دريا رفتند



ما همه مانده به ساحل چو خسيم



عشق آن بود، كه آنها گفتند



ما كماكان اسير هوسيم

 

7774411

 

دلا شب ها نمی نالی به زاری


سر راحت به بالین می گذاری

 
تو صاحب درد بودی ناله سر کن


خبر از درد بیدردی نداری

 
بنال ای دل که رنجت شادمانی است


بمیر ای دل که مرگت زندگانی است

 
میاد آندم که چنگ نغمه سازت

 
ز دردی بر نیانگیزد نوایی


میاد آندم که عود تار و پودت


نسوزد در هوای آشنایی


دلی خواهم که از او درد خیزد


بسوزد عشق ورزد اشک ریزد

 
به فریادی سکوت جانگزا را


بهم زن در دل شب های و هو کن


و گر یاری فریادت نمانده است

 
چو مینا گریه پنهان در گلو کن


صفای خاطر دل ها ز درد است

 
دل بی درد همچون گور سرد است

7774411

الهی و ربی من لی غیرک

91255

نوشته شده توسط M در 0:27 |  لینک ثابت   • 

جمعه سوم اسفند 1386

خدا کند که بیائی

 

یامولا

امام عصر

گنه از جانب ما نيست اگر مجنونيم


گوشه چشم تو نگذاشت كه عاقل باشيم

 

55555

 

چشمی که بود لایق دیدار ندارم

 

دارم گله از چشم خود از یار ندارم

 

55555

 

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم

 

چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

 

55555

 

فريب ما مخور اقا دروغ ميگوييم



به جان حضرت زهرا دروغ ميگوييم



چه ناله اي چه فراقي چه درد هجراني



نيا نيا گل طاها دروغ ميگوييم



تمام چشم براهي و انتظار و فراق

 

و ندبه هاي فرج را دروغ ميگوييم



دلي كه مامن دنياست جاي مولا نيست



اسير شهوت دنيا دروغ ميگوييم



زبان سخن ز تو گويد ولي براي مقام

 

به پيش چشم خدا هم دروغ ميگوييم



كدام ناله غربت كدام درد فراق



قسم به ام ابيها دروغ ميگوييم



خلاصه اي گل نرگس كسي به فكر تو نيست

 

و ما به وسعت دريا دروغ ميگوييم

 

55555

 

خُرَّم آن کَس که به دل از تو تولّی دارد

 

دیده از غصه ی هجران تو دریا دارد

 

به وصالت برسد ای گل نرگس آخر

 

هر که خاری به ره حبّ تو در پا دارد

 

به زبان هر که بگویدکه من منتظرم

 

نیست گر اهل عمل، صحبت بی جا دارد

 

ای خوش آن روز که از چهره نقاب اندازی

 

به خدا دیدن روی تو تماشا دارد

 

55555

 

شب و سوز دل و اشك سحر گاه

 

خدايا كي در آيد ماه از اين راه

 

در اين سودا كه بينم روي موعود

 

زنم ناله، كنم شيون، كشم آه

 

55555

 

ديدار نگار آشنا مي‌خواهيم‌ وصل‌ گل‌ نرگس‌، از خدا مي‌خواهيم‌



بر دردِ دلِ خستة‌ ما، وصل‌، دواست‌ هجران‌زدگانيم‌، دوا مي‌خواهيم‌



داده‌ام‌ از كفِ خود، طاقت‌ و تاب‌ زِ فِراقِ گلِ فرزندِ تُراب‌



زندگي‌ نيست‌، مرا زندان‌ است‌ اين‌ جهان‌، چون‌ به‌ عذابم‌، به‌ عذاب‌



گر، مي‌كِشم‌ از هجرِ گلِ فاطمه‌، آه‌ گر، روزِ من‌ از فراق‌، گرديده‌ سياه‌



اين‌ها، همه‌ از لطف‌ و زِ احسان‌ خداست‌ لاحول‌ ولا قوة‌ اِّلا بالله



اي‌ آنكه‌ شده‌ روزِ تو از هجر، سياه‌ وِ اي‌ آنكه‌ كِشي‌ آه‌، به‌ هر شام‌ و پگاه‌



مهدي‌ پسر فاطمه‌، از راه‌ رسد لاحول‌ ولا قوة‌ اِّلا بالله

 

شب هجران تو اي دوست سحر خواهد شد

 

55555 

الا که نور خدائی خدا کند که بیائی

454545

نوشته شده توسط M در 23:2 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیستم بهمن 1386

درد عشق

 

عشق

هر آنکسی که در این حلقه نیست زنده به عشق

برو نمـرده به فتـوای مـن نمـاز کنیـد

1001110

تا با غم عشق تو مرا کار افتاد

 

بيچاره دلم در غم بسيار افتاد

 

بسيار فتاده بود اندر غم عشق

 

اما نه چنين زار که اين بار افتاد

 

1001110

 

در کنج دلم٬ عشق کسی خانه ندارد

 

کس٬ جای در اين خانه ويرانه ندارد

 

دل را به کف هر که نهم باز پی آرد

 

در بزم جهان چون دل حسرت کش ما نيست

 

آن شمع که می سوزد و پروانه ندارد

 

1001110

 

ديد مجنون را يــــکی صــحرا نورد

 

در ميان باديه بنشسته فـــــــرد

 

کرده صفحـــــه خاک و انگشتان قلم

 

می زند با اشک خونين هی رقم

 

گفت کای مجنون بی دل چيست اين ؟

 

می نگاری نامه بهر کيست اين ؟

 

گفت مشق نام لـــــيلی مـــــــــی کــــنم

 

خاطــــــر خود را تسلی می کنم

 

چون ميسر نيست با مـــــن کـــــــام او

 

عشق بــازی می کنم با نـام او

 

1001110

 

من كه مي دانم شبي عمرم به پايان مي رسد

 

نوبت خاموشي من سهل و آسان مي رسد

 

من كه مي دانم كه تا سرگرم بزم هستي ام

 

مرگ ويرانگر چه بي رحم و شتابان مي رسد

 

پس چرا ، پس چرا ، عاشق نباشم ؟

 

من كه مي دانم به دنيا اعتباري نيست، نيست

 

بين مرگ و آدمي قول و قراري نيست، نيست

 

من كه مي دانم اجل ناخوانده و بيدادگر

 

سرزده مي آيد و راه فراري نيست

 

پس چرا ، پس چرا ، عاشق نباشم؟

 

1001110

يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم

 

وقت پر پر شدنش سوز و نوايي نکنيم...



يادمان باشد سر سجاده عشق

 

 جز براي دل محبوب دعايي نکنيم...



يادمان باشد از امروز خطايي نکنيم

 

گرچه در خود شکستيم صدايي نکنيم...



يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند

 

 طلب عشق ز هر بي سر و پايي نکنيم

 

1001110

التماس دعا

888

نوشته شده توسط M در 22:38 |  لینک ثابت   • 

جمعه نوزدهم بهمن 1386

رهبران دلها

رهبرین

 

شعرامام خمینی(ره)

من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم

 

چشم بیمار تورا دیدم و بیمارشدم



فارغ از خود شدم وکوس اناالحق بزدم

 

همچو منصور خریدار سر دار شدم

 

غم دلدار فکنده است به جانم شرری

 

که به جان آمده و شهره بازار شدم

 

درمیخانه گشائید به رویم شب و روز


 

که من ازمسجد وازمدرسه بیزارشدم

 

جامه زهد و ریا کندم و بر تن کردم

 

خرقه پیر خراباتی و هوشیارشدم

 

واعظ شهر که از پند خود آزادم کرد

 

از دم رند می آلوده مدد کار شدم



بگزارید که از بتکده یادی بکنم

 

من که با دست بت میکده بیدار شدم

 

1111

 

شعرآیت الله خامنه ای در جواب شعرامام(ره)

 

تو که خود خال لبی از چه گرفتار شدی

 

تو طبیب همه ای از چه تو بیمار شدی

 

تو که فارق شده بودی ز همه کون و مکان

 

دار منصور بریدی همه تن دار شدی

 

عشق معشوق و غم دوست بزد بر تو شرر

 

ای که در قول و عمل شهره بازار شدی

 

مسجد و مدرسه را روح و روان بخشیدی

 

وه که بر مسجدیان نقطه پرگار شدی

 

خرقه پیر خراباتی ما سیره توست

 

امت از گفته در بار تو هشیار شدی

 

واعظ شهر همه عمر بزد لاف منی

 

دم عیسی مسیح از تو دیدار شدی

 

یادی از ما بنما ای شده آسوده ز غم

 

ببریدی ز همه خلق و به حق یار شدی

1111

خدایا تا ظهور دولت یار

گل پیغمبر ما را نگهدار

2222

 

 

نوشته شده توسط M در 15:46 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه هفدهم بهمن 1386

شهید

 

یاران عاشق

بیا عاشقی را رعایت کنیم

ز یاران عاشق حکایت کنیم

بیا خویش را درخدا گم کنیم

به رسم شهیدان تکلم کنیم

1010

 

نكند غيرت و مردانگي از ما ببرند...

دين ما را به يكي وعده دنيا ببرند...

نكند جبهه و پيكار فراموش كنيم...

نكند عزت و ايثار فراموش كنيم...

نكند ياد شهيدان خود از ياد بريم...

شادي روح شهدا صلوات

1010

 

هنگام جنگ داديم صدها هزار دارا

 

شد كوچه هاي ايران مشكين ز اشك سارا

 

سارا لباس پوشيد با جبهه ها عجين شد

 

در فكه و شلمچه دارا به روي مين شد

 

چندين هزار دارا بسته به سر سربند

 

يا تكه تكه گشتند يا كه اسير و در بند

 

ساراي ديگري در مهران شده شهيده

 

دارا كجاست؟ او در اروند آرميده

 

دوخته هزار سارا چشمي به حلقه ي در

 

از يك طرف و ديگر چشمي ز خونٍ دل ،تر

 

سارا سؤال مي كرد دارا كجاست اكنون؟

 

ديدند شعله ها را در سنگرش به مجنون

 

خون گلوي دارا آب حيات دين است

 

روحش به عرش و جسمش ،مفقود در زمين است

 

در آن زمانه رفتند صدها هزار دارا

 

در اين زمانه گشتند ده ها هزار "دارا"

 

هنگام جنگ دارا گشته اسير و دربند

داراي اين زمان با بنزش رو به دربند

 

داراي آن زمانه بي سر درون كرخه

 

ساراي اين زمانه در كوچه با دوچرخه

 

در آن زمانه سارا با جبهه ها عجين شد

 

در اين زمانه ناگه چادر لباس جين شد

 

با چفيه اي كه گلگون از خون صد چو داراست

 

سارا خود از براي جلب نظر بياراست

 

دارا و گوشواره حقا كه شرم دارد

 

در دستهايش امروز او بند چرم دارد

 

با خون و چنگ و دندان دشمن ز خانه رانديم

 

اما با ماهواره در خانه اش كشانديم

 

جاي شهيد اسم خواننده روي ديوار

 

آنها به جبهه رفتند، اينها شده طلبكار

1010

 

شهيدان خدا را كه تنها شُدَستيم



سفاليم و باسنگ دنيا شكستيم



دراين پيچ و تاب مدام شب و روز



همه فى المثل منگ و مستيم



اثر كرده آنگونه دلبستگى ها



كه پيمان و پيمانه يكجا شكستيم



چنان زندگى داد بازى دل ما



كه از پافتاده دو زانو نشستيم



نشد شامل ما نسيم شهادت



دريغاكنون جزاسيرى چه هستيم؟



چنان زجه دارد كنون جان خسته



كه بادست حسرت رخ دل بخستيم



مبادارسد روز تاريك غفلت



شهيدان كه بى يادتان پوچ و پستيم

 

1010

 

امروز براي شهدا وقت نداريم



اي داغ دل لاله تو را وقت نداريم




با حضرت شيطان سرمان گرم گناه است



ما بهر ملاقات خدا وقت نداريم




چون فرد مهمي شده نفس دغل ما



اندازه يک قبله دعا ، وقت نداريم




در کوفه تن ،غيرت ما خانه نشين است



بهر سفر کرب و بلا ، وقت نداريم

 


تقويم گرفتاري ماپر شده از زرد

 



اي سرخ ، گل لاله ، تو را وقت نداريم




هر چند که خوب است شهيدانه بميريم

 



خوب است ، ولي حيف که ما وقت نداريم

1010

التماس دعا

988955

نوشته شده توسط M در 23:26 |  لینک ثابت   •